انتها.....
و پايان تمام آرزوهايم...
. ديگر نه اميد رسيدنيست نه پاي ماندن...
بايد خاموش بود و خاموش کرد...
بايد بغض را بريد تا در خفقان احساس، مرگ را در وجودت احساس کني!
و بايد بميراني هر آنچه روزي روح زندگي را در تو جاري ساخته بود...
دوروبرت يک دنيا حسرت است و
آه...
و تو در ميان اين دايره سرگشته اي حيران...
ديگر اميد هم نمي تواند تو را از بند غصه هاي هر شبت رهايي بخشد...
تنهاي تنهايي!!!
نه صدايي که تو را به سوي خود بخواند....
نه دستي که تو را به آغوشش دعوت نمايد...
نه مهري که به بودنش دلخوش باشي....
نه در دل جرات راهزني دلي داري....
دلت پوچست و آرزوهايت روياهايي کودکانه...
تمام آنهايي که روزي به اسمشان قسم مي خوردي اکنون آن دوردورها هستند.....
و زماني که تو در حسرت با هم بودن ملتمسانه زانو در بغل گرفته بودي آنها از تو دور شدند....
کسي راز دلت را نفهميد....
همه تو را وزن کردند...
همه تو را سنجيدند...
همه تو را در کفه ترازوي داشته ها و نداشته ها قرار دادند و تو هميشه مردود بودي.... مردود تر از حتي بي قيد ترين آدمها....
تو زخمي تيغه آفتابي... در حسرت يک قطره مرهم ؛آب....
و تو اکنون در اين کوير عريان دلگيرتر از هميشه تنها به اشک فکر مي کني... اشکي که حتي قدرت ريخته شدن رو از دست داده است....
کيست که تنهايي آدمها را بفهمد؟؟؟
حتي خدا هم گاهي فراموشت مي کند و شايد تو او را فراموش کرده اي!!!
چقدر اشک شورست...
سرنوشت چقدر غريبست...
نمي داني به حال خود گريه کني يا به حال ديگري....
تنها گريه مي کني....
تنها خودت را ملامت مي کني...
تنها به خودت شک مي کني...
ديگر اميدي نيست!
همه رفتند....
همه فراموشت کرده اند...
دوران طلايي با هم بودنها فراموش شده است و آنکه هنوز مانده است تويي...
آخر به کدامين سو؟! به کدامين جهت؟!
دل کندن نا ممکن است...
دل غمگين است...
ديگر هيچ اميدي نيست...
ديگر حتي صداي شکستن دلت را کسي نمي شنود!
بعضي ها محکوم به شکستنند و تو
تازه محکوم شده اي....
زنداني در قفس تنهايي !
و چقدر سخت است اگر عمري در آروزي پرواز بوده باشي.....
دلت باز مي گيرد....
چهره ها...
حرفها....
دلها.....
مهربانيها... غصه ها...
ترديدها..... و نگاهها....
معصومانه ترين نگاهها.... و اکنون!
حسرت... حسرت... حسرت.....
قلبت از جا مي خواهد کنده شود...
احساس نفس تنگي مي کني....
چقدر هوا سنگين است...
کاش مي شد چند لحظه نفس نکشيد...
کاش مي شد چند لحظه هواي پر از دود فولاد و اجر و کلاس و پول و بزک و نقاب و نا رفاقتي را از ريه هايمان دريغ کنيم....
امتحان مي کني نفست را شايد از آخرين دم پر مي کني به اميد اينکه نفس نکشي... يک .. دو... سه... چهار...!!!!!!!
و همين طور ميشماري.... ۱ ۲ ۳ ۴ ...
کم کم ريه هايت سنگين مي شود...
اما هنوز چند ثانيه بيشتر نشده است...
نمي تواني تحمل کني...
محکومي به نفس کشيدن...
محکومي به ماندن...
محکومي به هيچ بودن...
محکومي به تنهايي...
دهانت را باز مي کني و نفس مي کشي و باز ...
و باز دود آهن و فولاد و دو رويي و
تنهايي.....
سخت است...
خيلي سخت.... سخت است ماندن ....
جسارت رفتن بيشتر از لطف ماندنست.
شايد وقتي بروي؛
شايد وقتي نباشي دلي برايت بشکند!
واين اکنون آرزوي توست!!!
خودخواهي و مي داني خودخواه هستي!
مي خواهي باشي....
ديگر حتي شبهاي پر ستاره کوير هم در پشت دود و دم اين دنياي کثيف پنهان شده اند... ستاره!
هر شب با ستاره ها راز و نياز مي کردي و نشاني ستاره خودت را مي پرسيدي!؟
اما حتي زبان ستاره ها را فراموش کرده اي....!
قبول کن تو ستاره نداري......
قبول کن!!!
قبول کن دلت شکسته است و دل شکسته تو ارزش بند زدن هم ندارد.
قبول کن!!!
قبول کن کوچکي!
قبول کن نبايد تکاپو کني.....
قبول کن که محکومي!
قبول کن که عاشق نبودن تقدير توست.....
قبول کن که ستاره نداري!!!
آنوقت راحت تر خواهي مرد......