يک شب شکايتت به خدا ميکنم دلا!
   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1...2

موضوع : خواب...تاريخ : 06 April 2006   شماره : 10
         خودم را به خواب ميزنم
           تا که به خواب ببینمش
            اورا
 
            کسی که دوستش داشتم...
         
             در نبودش حس سمجی
 
            متصل از من می پرسد:
             کو؟!
            کجاست؟!
 
              نه اینکه عزیز نبود....
              که هست.
 
              نه اینکه رفیق نبود...
              که نیست!
 
               برای اینکه راه را با هم آمدیم.
               و روزهای جوانی با او سر شد.
 
             با او خاطرات دل زخمی من گره خورد.
 
            با صدا و
            نگاه شیرینش!
             خنده های  قشنگش!
 
            عشق را به درستی
                                            
                                                هدیه داد...
    ارسال نظر ( 22 )!
موضوع : يک سال گذشت...تاريخ : 19 March 2006   شماره : 9
خداي من ! يک سال گذشت.
 هرچه کردم ، ديدي و هر چه بخشيدي و عفو کردي نديدم. خداي من ! هراسان شدم پناهم دادي ، بيمار شدم شفايم دادي .
آرامش و امنيت که رسيد ، طبيب و پناه را از يادم بردم .
خداي من ! يک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سيصدوشصت و پنج روز.
 چگونه است که رهايم نميکني؟
چگونه است که هرگز، هرگز از تو نااميد نميگردم؟
اين چه رسم خدايي است؟
 خداي من آواي ملکوتي يا مقلب القلوب و الابصار مي آيد.
 تو مرا ميخواني که بخوانمت ؟
 اين منم با حسرت سال هاي رفته يا مدبر الليل و النهار .
 اين منم با هزاران اميد به سال هاي پيش رو يا محول الحول و الاحوال .
خداي من بندگي ام را بپذير ، التماس مرا بشنو حول حالنا ، حول حالنا!!!
خداي من آرزويم چه شد؟ الي احسن الحال .
خوب من ، بوي عطر تحويل مي آيد .
چه مبارک تقديري!
يه سال ديگه هم گذشت و من يکسال بزرگتر شدم.
اره فردا شب تولد منه و اي کاش ...!
واسه همه دوستاي خوبم دعا ميکنم . شما هم منو دعا کنيد . اخه دعاي موقع تحويل سال زود براورده ميشه.
امين!!!
    ارسال نظر ( 11 )!
موضوع : اه...تاريخ : 18 March 2006   شماره : 8
      چه ساده روبه روي من نشسته اه مي کشي
 
       به روي عشق سبزمون خط سياه مي کشي
 
 
         تموم  لحظه هاي  من  تو  التهاب  مو ند نت
 
           ولي تو راه رفته را به کوره راه مي کشي
 
 
              غرور را نديده اي درون چشمها ي  من؟
 
              منو چه تلخ و غمزده درون چاه ميکشي!
 
 
               سحر سکوت مي کند تو رهسپار غربتي
 
                نگاه  خير ه منو به سوي ماه  مي کشي!
    ارسال نظر ( 4 )!
موضوع : تمام شدم...تاريخ : 07 March 2006   شماره : 7
انتها.....
 و پايان تمام آرزوهايم...
. ديگر نه اميد رسيدنيست نه پاي ماندن...
 بايد خاموش بود و خاموش کرد...
بايد بغض را بريد تا در خفقان احساس، مرگ را در وجودت احساس کني!
 و بايد بميراني هر آنچه روزي روح زندگي را در تو جاري ساخته بود...
 دوروبرت يک دنيا  حسرت است و
 آه...
و تو در ميان اين دايره سرگشته اي حيران...
 ديگر اميد هم نمي تواند تو را از بند غصه هاي هر شبت رهايي بخشد...
تنهاي تنهايي!!!
 
 نه صدايي که تو را به سوي خود بخواند....
 
 نه دستي که تو را به آغوشش دعوت نمايد...
 
نه مهري که به بودنش دلخوش باشي....
 
 نه در دل جرات راهزني دلي داري....
 دلت پوچست و آرزوهايت روياهايي کودکانه...
 
 تمام آنهايي که روزي به اسمشان قسم مي خوردي اکنون آن دوردورها هستند.....
 
 و زماني که تو در حسرت با هم بودن ملتمسانه زانو در بغل گرفته بودي آنها از تو دور شدند....
کسي راز دلت را نفهميد....
همه تو را وزن کردند...
همه تو را سنجيدند...
 
همه تو را در کفه ترازوي داشته ها و نداشته ها قرار دادند و تو هميشه مردود بودي.... مردود تر از حتي بي قيد ترين آدمها....
 
تو زخمي تيغه آفتابي... در حسرت يک قطره مرهم ؛آب....
 
  و تو اکنون در اين کوير عريان دلگيرتر از هميشه تنها به اشک فکر مي کني... اشکي که حتي قدرت ريخته شدن رو از دست داده است....
 
                         کيست که تنهايي آدمها را بفهمد؟؟؟
 حتي خدا هم گاهي فراموشت مي کند و شايد تو او را فراموش کرده اي!!!
 
 چقدر اشک شورست...
 سرنوشت چقدر غريبست...
 نمي داني به حال خود گريه کني يا به حال ديگري....
تنها گريه مي کني....
 تنها خودت را ملامت مي کني...
تنها به خودت شک مي کني... 

 

 ديگر اميدي نيست!

 همه رفتند....

 همه فراموشت کرده اند...

دوران طلايي با هم بودنها فراموش شده است و آنکه هنوز مانده است تويي...

آخر به کدامين سو؟! به کدامين جهت؟!

دل کندن نا ممکن است...

 دل غمگين است...

 ديگر هيچ اميدي نيست...

ديگر حتي صداي شکستن دلت را کسي نمي شنود!

بعضي ها محکوم به شکستنند و تو

 تازه محکوم شده اي....

 زنداني در قفس تنهايي !

و چقدر سخت است اگر عمري در آروزي پرواز بوده باشي.....

 دلت باز مي گيرد....

 چهره ها...

حرفها....

 دلها.....

مهربانيها... غصه ها...

 ترديدها..... و نگاهها....

 معصومانه ترين نگاهها.... و اکنون!

 حسرت... حسرت... حسرت.....

 قلبت از جا مي خواهد کنده شود...

احساس نفس تنگي مي کني....

 چقدر هوا سنگين است...

کاش مي شد چند لحظه نفس نکشيد...

 کاش مي شد چند لحظه هواي پر از دود فولاد و اجر و کلاس و پول و بزک و نقاب و نا رفاقتي را از ريه هايمان دريغ کنيم....

امتحان مي کني نفست را شايد از آخرين دم پر مي کني به اميد اينکه نفس نکشي... يک .. دو... سه... چهار...!!!!!!!

 و همين طور ميشماري.... ۱ ۲ ۳ ۴ ...

 

کم کم ريه هايت سنگين مي شود...

 

اما هنوز چند ثانيه بيشتر نشده است...

 نمي تواني تحمل کني...

 محکومي به نفس کشيدن...

محکومي به ماندن...

 محکومي به هيچ بودن...

 محکومي به تنهايي...

دهانت را باز مي کني و نفس مي کشي و باز ...

 

 و باز دود آهن و فولاد و دو رويي و

 تنهايي.....

سخت است...

 خيلي سخت.... سخت است ماندن ....

 

 جسارت رفتن بيشتر از لطف ماندنست.

 شايد وقتي بروي؛

 شايد وقتي نباشي دلي برايت بشکند!

واين اکنون آرزوي توست!!!

خودخواهي و مي داني خودخواه هستي!

 مي خواهي باشي....

 

ديگر حتي شبهاي پر ستاره کوير هم در پشت دود و دم اين دنياي کثيف  پنهان شده اند... ستاره!

هر شب با ستاره ها راز و نياز مي کردي و نشاني ستاره خودت را مي پرسيدي!؟

 اما حتي زبان ستاره ها را فراموش کرده اي....!

 قبول کن تو ستاره نداري......

 قبول کن!!!

قبول کن دلت شکسته است و دل شکسته تو ارزش بند زدن هم ندارد.

 قبول کن!!!

 قبول کن کوچکي!

 قبول کن نبايد تکاپو کني.....

 قبول کن که محکومي!

قبول کن که عاشق نبودن تقدير توست.....

 قبول کن که ستاره نداري!!!

 

          آنوقت راحت تر خواهي مرد......

 

    ارسال نظر ( 9 )!
موضوع : نميدانم چرا...تاريخ : 25 February 2006   شماره : 6

نميدانم چرا رفتي ...
نميدانم چرا !!!

شايد خطا کردم

و تو ...

 بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي
نميدانم کجا؟!

 تا کي؟

! براي چه؟!
ولي رفتي ...

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت ،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستي ام از دست رفت
و من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد
ميدانم  تو نام مرا از ياد خواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام ... برگرد!
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفاييها بگو در راه دوست و انتخاب آن خطا کردم
...
و من

در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاري که بدون پاسخ
و در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل
ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر

نميدانم چرا !!!
شايد به رسم عادت" پروانگي مان "
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

    ارسال نظر ( 23 )!
موضوع : تنهاترين...تاريخ : 25 February 2006   شماره : 5

دوباره شب

 

دوباره سكوت

 

دوباره تنهايي

 

دوباره من و يك دنيا خاطره

 

دوباره تنها شده ام ، دوباره دلم تنگ است ، به اندازه غم يك

 

گل پژمرده ، به اندازه سوز و تب يك دشت

 

 باران نخورده ، به اندازه اندوه يك مرغ قفسي ، دلم

 

دوباره صورتم نم اشك را حس كرد

 

دوباره باران را به انتظار نشسته ام

 

دوباره درد را به مدارا نشسته ام

 

دوباره دلشوره را به دل نهفته ام 

 

دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم

 

دوباره دلم هواي تو را كرده است

 

كاش مي شد هميشه از تو بنويسم

 

 

کاش مي دانستي که ...

 

هنوز هم دلم با کسي نيست

 

هنوز هم همان تنها ترينم...

    ارسال نظر ( 3 )!
موضوع : سرگذشت...تاريخ : 22 February 2006   شماره : 4
هرکسي آمد مرا در خويش پيدا کردو رفت
 
                     در نگاهم بي کسي را يک معما کردو رفت
 
 
با کليد خستگي درهاي حسرت را گشود
 
                      تکه هاي قلب خود را دام فردا کردو رفت
 
 
فکرهاي خفته اش را روي افکارم نوشت
 
                 نسخه هاي بي کسي را باز امضا کردو رفت
 
 
در نگاهي که هر روزش پر از ديروز بود
 
                 کينه هاي کهنه اش را سهم فردا کردو رفت
 
 
کيسه هايش را پر از باران احساسم نمود
 
                ز ند گي را  در  نگاه  تار  معنا  کرد و   رفت
 
 
 
 
 
 
    ارسال نظر ( 5 )!
موضوع : براي تو...تاريخ : 21 February 2006   شماره : 3
    ارسال نظر ( 6 )!
موضوع : باغچه نوتاريخ : 21 February 2006   شماره : 2
چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و
به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش
همه وجودت له شده....
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني
اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي....
چه قدر سخته وقتي
پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي
تا نفهمه هنوزم دوسش داري.......

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني

و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي : گل من باغچه نو مبارک...
    ارسال نظر ( 2 )!
موضوع : پيشکش به...تاريخ : 20 February 2006   شماره : 1
                              پيشکش به تو!
 
                        پيشکش به بزرگي؛
 
     که به درستي, عشق و صداقت باورش کردم؛
 
     به کسي که مرا به نوشتن وا داشت.
 
 
نامش براي اين خاک مبارک!
 
وبراي دل عاشقش...
 
 
 واي کاشششششششششش!
 
 زماني ميرسيد
 که او؛
   قدردان باشد
وديگر
                     درد نباشد,
      و...
    ارسال نظر ( 3 )!

1...2

     

Copyright 2005 Cloob.com. All right reserved.